آنهمه مرغان به خدمت سيمرغ رفتند
هفت دريا در راه پيش آمد:
بعضي از سرما هلاك شدند
و بعضي از بوي دريا فرو افتادند
از آن همه، دو مرغ بماندند
مني كردند كه همه فرو رفتند، ما خواهيم رسيدن به سيمرغ
همين كه سيمرغ را بديدند دو قطره خون از منقارشان فرو چكيد و جان بدادند
آخر اين سيمرغ آن سوي كوه قاف ساكن است
اما پرواز او از آن سو خداي داند تا كجاست
اين همه مرغان جان بدهند تا گرد كوه قاف دريابند
ققنوس
صوفي بزرگ فريد الدين عطار از مرغي بيهمتا ياد ميكند كه فقط در هندوستان يافت ميشود. او جفتي ندارد و تنها زندگي ميكند منقاري طويل دارد با چند سوراخ. از هر سوراخ، آهنگي ديگرگونه به گوش ميرسد كه توام با راز و رمز خاص است. علم موسيقي را از مرغك فيلسوفي آموخته بود.
هنگامي كه ققنوس آواز ميخواند تمام مرغان هوا و ماهيان دريا گوش فرا ميدهند و همهي ددان جهان سكوت كرده و به وجد در ميآيند. ققنوس هزار سال عمر ميكند و از زمان مرگش آگاه است. وقتي روز موعود فرا ميرسد انبوهي از درختان جنگلي را جمع ميآورد و آتشي ميافروزد و خود بر بالاي تودهي آتش مينشيند. از هر سوراخ منقارس نالهاي غم آلود بر ميخيزد كه حكايت از درد درون او دارد. همين كه لحظهي پاياني فرا ميرسد شروع به لرزيدن ميكند.
از شنيدن آواز منقارش همهي پرندگان به دور او جمع ميآيند. وحوش و درندگان هم خود را به او ميرسانند تا شاهد مرگش باشند. در چنين حال و وضعي است كه پرندگان و ددان حاضر و ناظر، مرگ خود را به ياد ميآورند. همين كه آخرين نفس ققنوس فرا ميرسد او بر فراز تودهي آتش پر و بالي ميزند تا شعلهورتر شود. ققنوس ميسوزد و بصورت گولهاي آتش سرخ رنگ در ميآيد. به محض آنكه آتش فرو مينشيند و از باقي ماندهي آن جز جرقهاي باقي نمي ماند، ققنوس جديدي به دنيا ميآيد.
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 10:13 توسط سپیده
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 11:55 توسط سپیده
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 11:54 توسط سپیده
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 15:40 توسط سپیده
|
پروردگارا! در آفتاب کم رنگ زندگیم و پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود و در تلاطم شاخه های بی برگ، زیر چتری که مرا از باران مهربانت جدا می کند به دنبال نیمکتی می گردم که لبریز از رویاهای کودکانه و آرامش دل های بی قرار باشد آنگونه که بتوانم تو را در ذره ذره وجودم احساس کنم
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 15:9 توسط سپیده
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 15:8 توسط سپیده
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386 16:16 توسط سپیده
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386 16:15 توسط سپیده
|
تو در جهان تصادفی نیستی . هستی به تو نیاز دارد . بدون تو چیزی در جهان
كم خواهد بود و هیچكس نمی تواند جای آن را پر كند . این همان چیزی است
كه به تو عزت و عظمت می بخشد ، اینكه كل هستی ، تو را كم خواهد داشت .
ماه و خورشید و ستارگان ، درختان ، زمین و پرندگان – هر چیزی در كائنات
حس خواهد كرد كه جایی خالی وجود دارد كه جز تو هیچكس نمی تواند آن را پر كند .
این امر شادی عظیمی به تو می بخشد ؛ این احساس سرور آمیز كه تو به
جهان وصل هستی ، و هستی مراقب توست . وقتی كه پاك و روشن شوی ،
شاهد عشق عظیمی خواهی بود كه از تمام جهان بر تو فرو می بارد
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 8:22 توسط سپیده
|
درسهاي مهم زندگي !!!
بخش نخست
درس اول: يه روز مسوول فروش، منشي دفتر، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!
نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
————————————–
درس دوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!
نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!
————————————–
درس سوم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!
نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد!
————————————–
درس چهارم: من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي!
نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد
————————————–
درس پنجم: يه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!
نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 8:21 توسط سپیده
|